زندگی و دلتنگی های یک هویج

ماییم و نوای بی‌نوایی/ بسم‌الله اگر حریف مایی

از دفتر خاطرات یک منبع آگاه

سه‌شنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۸
امروز یکی از روزهای سخت زندگی من بود. دکتر مریض شدند. بردیمشان بیمارستان، هر چقدر ایشان تکذیب می‌کردند که "باباجان بیماری من جعلی است من برای مریض شدن هنوز به حجت شرعی نرسیده‌ام" توی کت ما نمیرفت که نمیرفت. بردیمشان بیمارستان. بستری شدند. باید بیمارستان رفتنشان را رسمن تکذیب کنیم. مردم ناراحت میشوند.


چهارشنبه ۲۷ آبان ۱۳۸۸
دکتر را بردند آی.سی.یو. دکترش میگفت که حالش خوب نیست. اگر زبانم لال زبانم لال دکتر چیزیش بشود دیگر چه کسی می‌تواند برای مدیریت دنیا طرح‌ریزی کند؟ باید قوین تکذیب کنیم. دکتر خودش میفهمد حالش خوب است یا نه.


پنج‌شنبه ۲۸ آبان ۱۳۸۸
دکتر امروز حالش بهتر شده‌است ولی نمی‌دانم چرا یکم داغ کرده‌است؟ مثل لبو قرمز شده، دکترش می‌گوید H1N1 گرفته‌است. معلوم نیست از کجا مدرکش را گرفته، دکتر خودش آکسفورد درس خوانده بیشتر از این دکترها حالیش می‌شود می‌گوید چیزیم نیست. دکتر هیچ‌وقت بی‌خبر از ما ماشینش را عوض نمی‌کند. همی زانتیا را هم ما به زور برایش گرفتیم.


جمعه ۲۹ آبان ۱۳۸۸
نمی‌گذارند برویم ملاقات دکتر. از پشت شیشه با هم بای‌بای می‌کنیم. از آن پشت دهانش را باز و بسته می‌کند ولی نمی‌دانیم چه می‌گوید. رفتیم پیش دکتر احمدی‌نژاد یار غار دکتر. دست‌به‌دامانش شدیم شاید از دست او کاری بربیاید. گفت برای سلامتی دکتر دعا می‌کند. دانشگاه‌های داخلی سطح علمیشان خیلی پایین است. دکتر احمدی‌نژاد با اینکه دکتر است ولی بلد نیست دکتر ما را معالجه کند. باید میرفت آکسفوردی کمبرجی جایی درس می‌خواند.


شنبه ۳۰ آبان ۱۳۸۸
دیروز خواهرزاده‌مان آمده‌بود خانه ما, پرستاری می‌خواند. راجع به دکتر به او گفتم. پرسید که دکترش چه گفته، گفتم که دکترش گفته H1N1 گرفته. رنگش پرید. نمی‌دانم ماشین خریدن دکتر که این همه ترس ندارد. پرسیدم: "نکند از این سری جدید GLXهاست که آتش می‌گیرد و منفجر می‌شود؟" تشری زد و گفت: "دایی دکتر آنفلونزای خوکی گرفته." یک سیلی خواباندم در گوشش؛ آدم نسبت به بزرگتر از خودش اینطوری اظهار نظر نمی‌کند، مخصوصن اگر دکتر باشد.


یک‌شنبه ۱ آذر ۱۳۸۸
دکتر مردان کرد. ببخشید دکتر کردان مرد. بهترین مدیر در دولت نهم، قویترین تئوریسین بعد از انقلاب، دکترای افتخاری از دانشگاه آکسفورد، اگر چند ماه دیگر هم بین ما می‌ماند درمان این آنفلونزای بی‌صاحاب را پیدا می‌کرد. هر چه باشد دکتر بود، آن هم از دانشگاه آکسفورد.

ته‌نوشت:

یک تکه‌ای بود مربوط به دوشنبه ٢ آذر ١٣٨٨ که چون به وقایع بعد از مرگ و آن یکی دنیا می‌پرداخت حذفش کردم. دوستانی که زود آمدند خواندند. پشت سر مرده حرف نمی‌زنند. در ضمن من مرگ را به سخره نگرفته‌ام از عملکرد مرحوم کردان انتقاد کرده‌ام.

  
نویسنده : هویج ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٩/۳
تگ ها :


از یادداشت‌های یک پسر نفهم

بچه که بودیم هر حرفی که می‌خواستیم بزنیم و بزرگتر از دهنمان یا ذهنمان یا سنمان بود آن‌هایی که حرف‌های ما اندازه‌شان بود می‌گفتند: "با سیاست کاریت نباشه" و ما می‌فهمیدیم که سیاست یک آدم یا یک چیز بزرگ می‌باشد که ما هر چقدر بزرگ شویم باز هم از ما بزرگتر است. گاهی هم می‌شنیدیم که می‌گفتند "سیاست پدر مادر نداره، فلانی تو کاریت نباشه" و این "فلانی" پدر، مادر، دایی یا عموی ما بود و ما هنوز هم نمی‌دانیم که این سیاست زیر بوته به عمل آمده یا چه شده. یادش بخیر با بابایمان که میرفتیم آرایشگاه "اصغر سلمونی" عکس یک دختر کوچک را چسبانده بود که یک انگشتش را زیر دماغش روی لبش گرفته‌بود و زیر آن چیزی نوشته‌بود و ما هر موقع از بابایمان شکلات یا چیزی می‌خواستیم اصغرآقا را نشان میداد و می‌گفت: "مگه نمی‌بینی اصغرآقا چی نوشته؟ نوشته بحث سیاسی ممنوع" و ما نمی‌دانستیم که شکلات چه ربطی با سیاست دارد.

بعدترها که بزرگ شدیم و خواستیم دانشگاه برویم پدرمان و عمویمان هی به ما می‌گفتند که دانشگاه جای خطرناکی است و سیاسی می‌باشد و ما هم هی می‌گفتیم که دانشگاه سیاسی نمی‌باشد و برای آدم خوب است بابایمان را قانع کرده‌بودیم ولی عمویمان هی نمی‌شد! و به بابایمان می‌گفت که "این" را در زیرزمین ببند و چندتا شیشه نوشابه بده بخورد شاید آدم شود. ما هم فرار کردیم و در کوچه انگشت‌هایمان را ۷ کردیم و به بابا و عمویمان نشان دادیم که با کله رفتیم توی دیوار. آخرین چیزی که دیدیم آن‌یکی عمویمان بود که ۷ نشان می‌داد ولی انگار یادش رفته‌بود انگشت اشاره‌اش را هم باز کند. تا همین چند وقت پیش ما بر عقیده‌مان استوار بودیم و با شیشه نوشابه‌های توی زیرزمین راجع به عقیده‌هایمان بحث می‌کردیم که دانشگاه چیز مفیدی است و برای آدم فایده دارد تا یک آقایی در تلویزیون آمد گفت: "علوم انسانی چیز خطرناکی می‌باشد و علی‌الخصوص اگر غربی باشد و باعث اختشاش در آدم میشود و علمای علوم پزشکی گفته‌اند که اختشاش برای انسان مضر می‌باشد و در آقایان می‌زند پروستات آدم را می‌ترکاند و در خانم‌ها هم پریدگی‌ رنگ پوست و موخوره را باعث می‌شود."
و ما از زیرزمین همه این‌ها را شنیدیم ناگهان از شدت روشن‌شدگی چنان دادی کشیدم و هی داد می‌زدیم که "غلط کردم، غلط کردم دانشگاه برم" که پدرم در انباری را باز کرد و ما را بیرون آورد. و ما به دانشگاه نرفتیم. بادا پروستات نگیریم.

چند ده سال بعد:

امروز تلویزیون یک برنامه طنز خوب دارد. ما هم چون بیکاریم و دل مشغولی نداریم نگاه می‌کنیم. یک آقای ریش‌سفیدی را نشان می‌دهد که یک پارچه سیاه دور سرش بسته و دارد برای یک عده که روی زمین نشسته‌اند حرف می‌زند: "علوم انسانی چیز خطرناکی می‌باشد و علی‌الخصوص اگر غربی باشد و باعث اختشاش در آدم میشود و علمای علوم پزشکی گفته‌اند که اختشاش برای انسان مضر می‌باشد و در آقایان می‌زند پروستات آدم را می‌ترکاند و در خانم‌ها هم پریدگی‌ رنگ پوست و موخوره را باعث می‌شود." پدرمان و خودمان با هم دادی می‌زنیم و از شدت روشن‌شدگی از حال می‌رویم. پروستات هم گرفته‌ایم.

  
نویسنده : هویج ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۳٠
تگ ها :


ابر قدرت

روز خارجی لانگ‌شات
مکان: واشنگتن کاخ سفید
دوربین تکان می‌خورد تا وانمود کند که پایه‌های کاخ سفید در حال لرزش است.


روز داخلی واید شات
مکان: کوخ ریاست جمهوری ونزوئلا کاراکاس
محمود احمدی‌نژاد: آمریکا دیگر ابرقدرت جهان نیست و اوباما هم در ایجاد تغییرات ناموفق بوده‌است.

ته‌نوشت:
با توجه به اظهارات اخیر م.احمدی‌نژاد به سوال چهارگزینه‌ای زیر پاسخ مناسب دهید.
کدام کشور زیر ابرقدرت محسوب میشود؟
۱- اکوادور
۲- کومور
۳- سومالی
۴- روسیه

  
نویسنده : هویج ; ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧
تگ ها :


سنجش

شمایی که همین‌طور میایی و میروی سلام.

توی این پست فقط یک سوال دارم آن‌هم اینکه از بین این‌همه نوشته‌های من کدام‌یکی را بیشتر از همه دوست دارید؟ دوستایی که خاموش میایند و میروند لطف کنید شما هم یک نظری بدهید.

ممنون شما.

ته‌نوشت:

پیرو پست قبل بعضی‌ها گفتند آقا ما اگر خواستیم رمانتیک‌بازی درنیاوریم چه کنیم؟ به نظر من هر کسی هر چیزی ته‌گلویش گیر کرده برود بکند به گوشه پوشک پسرش هم نگیرد. این‌هایی که نوشتم البته با یک چادر دو نفره مانده آن ته‌ته‌های دلم ول هم نمی‌کند. بالاخره ما با تمام سنیور بودنمان یک سنیوریتا برای خودمان نتوانسته‌ایم دست‌وپا کنیم.

  
نویسنده : هویج ; ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٦
تگ ها :


توصیه‌های ایمنی را جدی بگیرید

فرض کنید فقط چند روز تا آخر دنیا مانده و بالطبع آخر دنیا آخر شما هم هست. الان هرجایی که بروید یک لیست صدتایی از کارهایی که باید کرد و کتاب‌هایی که باید خواند و جاهایی که باید رفت و صد داف و .... حالا من به شما توصیه می‌کنیم قبل از این‌که تمام شوید این‌کارها را بکنید وگرنه آنطرف حسرتش به دلتان میماند.

قبل از اینکه خدای نکرده شب بخوابید و بعد هی بخوابید بروید کسی را که دوستش دارید پیدا کنید هرجایی که بود دستش را بگیرید توی دستتان آرام بغلش کنید، زل بزنید توی چشمهایش دم گوشش آرام بگویید دوستت دارم. البته اگر خواستید می‌توانید داد هم بزنید ولی قبلش سرتان را از دم گوش بنده خدا بکشید کنار. هیچکس معشوق کر نمی‌خواهد.

باران که بارید بدون چتر با لباس گرم بروید زیر باران. اجازه بدهید باران از کله‌تان بزند و خیستان کند البته آنقدر زیر باران نایستید که تا لباس زیرتان هم خیس آب شود که در این حالت احتمال ابتلا به آنفلونزای خوکی-خرکی وجود دارد.

بروید دست آنی را که دوست دارید بگیرید با هم بروید کوه پیاده‌روی. غذا را هم از بیرون نخرید خودتان توی کوه روی آتش درست کنید. می‌توانید توی همان کوه وقتی دست در دست هم دارید بپر بپر می‌کنید داد بزنید. برای احتیاط دو تا چادر هم با خودتان ببرید که اگر شب را خواستید بمانید سرپناه داشته‌باشید یکی برای خودتان یکی برای آن عزیز.

بروید چند تا رمان مشهور کلاسیک دنیا را گیر بیاورید با یک صندلی لهستانی و یک شومینه. صندلی را تنظیم کنید جلوی شومینه و بفرمایید رمانتان را میل کنید. البته از ملزومات این کار قهوه هم هست که با هر نوشیدنی دیگری میتواند عوض شود.

همه را کمی دوست داشته‌باشید. اصلن همین فردا که پایتان را از خانه بیرون گذاشتید سعی کنید به هیچ‌کس و هیچ‌چیز فحش ندهید. حتی توی دلتان. به سگ و گربه بگویید: "دوست‌ دارم". همین‌جوری یک لبخند روی لبهایتان داشته‌باشید تا فردا روزی که دنیا تمام خواهدشد.

ته‌نوشت:

کسی نیست به من یادآوری بگه: "تو که لالایی بلدی چرا خوابت نمی‌بره؟" در مورد بند اول گفتم

  
نویسنده : هویج ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٤
تگ ها :